خلاف جریانی که کسانیکه در مورد آیینهای غرب کار میکنند و دامن میزنند به تمایلات جداطلبانه فولتز اینگونه نیست و زبان و فرهنگ را دقیقا یکی نمیداندپرسش این است که آیا میترائیسم دین محسوب میشود یا آیا صرفا یک آیین نهانروشی نیست؟
میترائیسم پیشازردشت: لوح بغازکوی نشان میدهد اقوامی در این لوح نام میتره را میاورند بنابراین شکی نیست که پیشازردشتی است در ودا هم ایزد بیاهمیتی نیست نکته اینست که آیا مظهر جداگانهای داشته؟ نمیتوان چنین گفت شواهد باستانشناسی داخل ایران چندان زیاد نیست باستانشناسان در تحل
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
شنبه که آن کلاس نکبتی را داشتم گفته بودم به مهران که اگر دانشگاهی ببینمت از صبح که رسیدم باهم بودیم رفتیم نشستیم زیر مرکزی همانجا ناهار هم خوردیم لوبیاپلوی تعاونی را گرفتم وسطاش دوستهای مهران هم میآمدند و سلامی میدادند و میرفتند کلی هم حرف زدیم از این میگفت که در تهران اوضاعش بهتر است و دخترها را دارد دیت میکند و اینها برایم عجیب است که دیت کردن را دوست دارند یعنی یک آدمی که نمیشناسند را میخواهند ببینند و بعد بشناسند این خیلی حوصله میخواهد، نمیخواهد؟ خلاصه از چندتا دختری که به زبان ساده در
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
هاجرانگیزمانه حامل هجر است و لابد / نهد یکروز بار خویش حامل تشنهام تشنهٔ محبت دوست جشن دانشآموختگی مفصل خوش گذشت بر خلاف تصور و پیشبینیام از اینکه رفتم پشیمان نشدم. منتها چنانکه همیشه بوده عمر خوشی کوتاه است دو روز خوش بودم از دو اتفاق که آن روز رخ داد شاید بنا به محرومیت هیجانی و شاید برای اینکه سالها بود مسیر سخت سربالا را گز کردن حتی کوچکترین حاصلی محض دلخوشی و تفریح هم نداشت احساس کردم آن روز فقط کمی دوست داشته شدم تصمیم گرفتم ارزش دوستی را بدانم و دوستیهایم را بااینوجود ک
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
تمام این مدت هرچیز که اینجا مینوشتم غیر قابل مشاهده میکردم. چون در همه آن مطالب و احتمالا همه مطالب بعد از این که اینجا میگذارم چه قابل مشاهده باشد چه نه، چیزی ارزش نگاه انداختن یا حتی نیمنگاهی انداختن را هم ندارد.در زمان حاضر سرم به کارم گرم نمیشد. دیدم از همهجا رانده شدهام و حالا هم معلوم نیست حتی برای چی کار میکنم. من به سختی دلمردهام. من یادم نیست چهها گذشت. دروغ نگفته باشم فقط یکسری تصویر محو. یکسری خاطرات دور. مثل حوادث خوابها گنگ. بهسختی میشود خط داستان را یافت. حالا مانند یک ت
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
چند روز غم مرگزای مثله شدن خیالاتم جلو چشمانم بود هربار که گوشی را باز میکردم. خبرها پشت سر هم و بیمحابا. آدمها... آدمها؟ یک مشت دندان تیزمن خیلی تنها هستم. نمیتوانم مثل سابق بنویسم. حوصله ندارم. نمیخواهم. تلاشهای نامرئی. زحمتهای معکوس، نتایج بیآبرویی.حوصله ندارم تمام ذره ذره وجودم ناکامی و حسرت شد. تمامش نمیکنند. معلوم است. من باید تمامش کنم. من توان بیشتر از این را ندارم بخت هیچوقت با من یاری نمیکند. کی تمامش میکنم. چرا کش میدهم؟ منتظر چی هستم؟ تمامش کن.روز گذشته کیم تنها دوستم که دلم میخواهد نام دوست را از او نگیرم دوباره برگشت آلمان در تین مدت کوتاه که بود بنا بود بیشتر از یکبار ببینمش همه روزهای قبل از دیروز سعی داشتم بتوانم بلند شوم و روز آخر بدرقهاش کنم نمیتوانستم شب آخر رفتم برایش چندخط بنویسم و توضیح بدهم باز نمیتوانستم بعد از همان روز که دیدمش دیگر حتی یک توک پا از خانه بیرون نرفتهام فکر کنم حدود بیست روز میشود قبل از آنهم بیست روز بیشتر بود که هیچجا نرفته بودم به خاطر کیمیا رفتم و برای بدرقه دیگر نمیتوانستم قدرت نمایش ندارم و ناک اوت شدهامخلاصه امروز بعد از ده روز که از آن حملات کشنده بدحالی سراغم را گرفته و رهایم نمیکند توانستم یک قطره اشک بریزم فقط یک قطره روزهای قبل همهاش را خوابیدم و در یوتیوب چرخیدمحالا هم میخواهم بروم بخوابم این چیزها را نوشتم که بروم بخوابم فقط یک فکر هنوز خوشحالم میکند اینکه تماش کرده باشم بعد آدمها بگویند حقش این نبود بعد بفهمند که من هم زحمت کشیدم و دیده نشد مثل من که زحمت ا.ح را فهمیدم و گفتم حقش این نبود آدمها بفهمند که من بیشتر از توانم هم گذاشتهام خودشان اگر در موقعیت من بودند نمیتوانستند. یکجورهایی احساس طلبکاری میکن
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
دوباره کاملا امیدم را از دست دادم. کاش این دعواهای اخیر اصلا رخ نمیداد که امیدوار بشوم. متن ایمیل را به کمک یکی از دوستانم تنظیم کردم ولی میدانم هیچوقت جسارت فرستادنش را نخواهم داشت. بر فرض هم که فرستادم تا الان که بخت یارم نبوده معلوم است چهطور پیش میرود. همین گوشهٔ دنیا از بیکسی و در بیحاصلی خواهم مرد.
نوشته شده توسط هاجر در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۱ |
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
جشن دانشآموختگی مفصل خوش گذشت بر خلاف تصور و پیشبینیام از اینکه رفتم پشیمان نشدم. منتها چنانکه همیشه بوده عمر خوشی کوتاه است دو روز خوش بودم از دو اتفاق که آن روز رخ داد شاید بنا به محرومیت هیجانی و شاید برای اینکه سالها بود مسیر سخت سربالا را گز کردن حتی کوچکترین حاصلی محض دلخوشی و تفریح هم نداشت احساس کردم آن روز فقط کمی دوست داشته شدم تصمیم گرفتم ارزش دوستی را بدانم و دوستیهایم را بااینوجود که بنظر میرسد استعدادش را ندارم حفظ کنم و بعد امروز دوباره چیزی که موجب وحشتم میشود تکرار شد. در اینجا حس میکنم کنترل روی زندگیام ندارم و این آنقدر مرا میهراساند که بالکل از کار میافتم. در این موضوعات تسلط ندارم و از اختیار من بیرون است. وحشت میکنم. خودم خودم را تسلی میدهم واز این شکل تنهاییام به ستوه میآیم. خسته شدم ازاینکه تنها کسی که درد مرا میدانست و میفهمید خودم بودم. به هیچکس هیچگاه نگفتم چون گفتناش میشکندم (مگر با همان دکتری که قراردادش با دانشگاه تمام شد و مرا به حال خود رها کرد خیال میکردم برایش بیشتر از یک مراجع شدهام و موضوع برای او هم مهم است فکر میکردم نمیخواهد در این اوضاع که به نظر او هم ترسناک میآمد و با دانش و بلدیاش راهی برایش نداشت تنها بمانم، نفهمیدم من خیالاتی شده بودم یا او خوب وانمود میکرد یا واقعا برایش اهمیت داشت دو خط نوشت و خداحافظی کرد و دوباره من ماندم و خودم) در این تنگنا میترسم آخر سر همان بشود که نباید. مجبور باشم همه چیزی که برایش در سهسال گذشته تلاش شبانهروزی کردهام و از شش هفت سال پیش به این طرف ذرهذره و باسختی شدهام را ان
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
***
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم
که تیغ ما به جز از نالهای و آهی نیست
چرا ز کوی خرابات روی برتابم
کز این بهم به جهان هیچ رسم و راهی نیست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهی نیست
چنین که از همه سو دام راه میبینم
به از حمایت زلفت مرا پناهی نیست
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
امشب حالم بدتر از شبهای هراس بیمارستان است شبهایی که درد میکشیدم و مسکنها کارگر نبود شبهای تنها در خانه و انگیزه خودکشی امشب از همیشه بدترم مثل روزها وشبهای بعد از المپیادم آنوقتها که کثافت از درونم بالا میزد جایی هم نیست که بتوانم از دست خودم فرار کنم از خودم بدم میآید و نمیتوانم از خودم دور شوم کاش بمیرم قبل از آنکه دوباره کثافتهای این چاه بالا بزند یا کاش مرده بودم قبل از اینکه مثل امشبی را تا این ساعت گریه کرده باشم
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
خب مثل اینکه در نظرم همهچیز زیبایی خودش رو از دست داده حتی اونچه که آخرینش بود؛ عشق و آخرین سنگر
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری
برچسب:
نویسنده: مریم طاهری